سلام بر همه دوستان
عزیز
آخه شما بگین
من:
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم
دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
دوستان احیانا با پدیده هایی چون کمبود وقت، خرسندی پی در پی ، شانس و این مقولات
خدای نکرده آشنایی دارن؟؟؟
ما مدتی است که با این پدیده های زیبا
آشنا شدیم…اگه بخواین براتون دوره های آموزشیشو خودم تقبل می کنم بذارم …تازه با
کیک و ساندیس و صد در صد تضمینی…باااور کن!
هیچی دیگه... اگه می بینین نیستیم باور
کنید ترافیک کاری داریم اونم از نوع اتوبان کاری...خداییش دوستان من: دزد کتاب،
پژواکی از هیچکس و همه و همه که پیش از ما دانشکده بودین...خوشا همان روزهایی که
گذرانیدید و رفتید و نیستید احوال زار ما را نظاره گر باشید!!!
ما که به سبب ماهیتمون دوران آش خوری
نداریم اما شبیهشو داریم میگذرونیم...البته اینی که ما داریم میگذرونیم یه کم یواش
شده ی اون دورانه!!!
از اینجا به بعد رو اگر حوصله کردین
بخونین. جدی میگم، چون خیلی طولانیه، اگه هم تونستید بهم کمک کنید...شدید نیازم!
تو این پست میخوام درددل کنم...دارم
میترکم...مغزم شده اندازه هندونه...امروز از شدت سردرد سرکلاس هیچی نفهمیدم. روز
روزش چی بودم که الانم شده شب تارش...آدم بدبین و منفی بافی نیستم، ولی چیزایی که
تو همین 3 سال و نیم تجربه کردم خیلی روی دیدم تاثیر گذاشته...خیلی!
امروز 90 ساعتمون تموم شد...خوشحال و
شاد و خندان، ورق به دست، در به در این اتاق و اون اتاق که نمره های پیشنهادی
کارمندان رو در مورد خودمون بگیریم و در نهایت تقدیم آقای مدیریت کنیم که نمره
نهایی رو بگیریم!!! همه بهمون 20 دادن... میگین چرا؟ لطف کردن آیا؟ بله...دوستان
هم لطف کردن، هم به نظرم اگر اشتباه نکنم چیزی که بود رو ارزیابی کرده و طبق همون
بهمون نمره دادن...کلا آدم از زیر کار دررویی اصلا نیستم...اگر ببینم کارمو که با
جون و دل انجام دادم، براش ارزش قائلن
باور کنید بهتر هم انجام میدم...به نوعی شاید بتونم بگم آدم مسئولیت پذیری
هستم...اینجا اصلا بحث تعریف از خود نیست...بحث یه سری واقعیته...تو این مدت هم،
در کارآموزی هر قسمت که رفتم هر چیزی که آموزش دیدم و ودر مقابل ازمون خواستن، سعی کردم جز بهترینها
باشم...خدارو شکر هم بودم و به خاطر همینم همیشه نمره کامل می گرفتم...چون چیزی که
ازم خواسته شده بود رو به بهترین نحو انجام می دادم...یادمه کارآموزی 1 در کتابخونه
مجلس فقط من و دوستم "م.د" نمره کامل گرفتیم، اونم از بین حدود 16، 17
تا کارآموز!!!
تو مجلس پیچیده بود که خانم
"چ" و "د" کارآموزای ترم اولن...ولی کتابخونه میخواد
بگیردشون...خیلی خوب کار میکنن...شاید بگید بنده خدا داره از آرزوهاش
حرف می زنه، ولی عین واقعیته...همه می شناختنمون...کتابدار مرجعش هم سن خودم
بود که اونم از دوران کارآموزیش دیگه موندگار شده بود...همش بهمون می گفت خیلی
خوبین...همه راضین...ایشالا بیاین پیش هم باشیم منم تنها نباشم... لا اقل انقدر
براشون از بین اون جمع 17 نفره قابل اعتماد بودیم که کلید کتابخونه دستمون بود
...من صبح ها زودتر از مسئولش با دوستم تو کتابخونه بودم. یادمه حدود 20 ساعت هم
اضافه بر سازمان رفتم.بنده خدا دوستم کله سحر، از شهریار میومد که 8 کتابخونه
باشیم...منظورم اینه که جونن دلن کار می کردیم، و واقعا هم لذت می بردیم...پیشنهاد
کار عملی شد و بنا شد هفته اول تیر ماه بریم سر کار. ولی امان...امان از آدم هایی که صداقتت رو به پای حماقتت می
نویسنو تو دلشون شاید بهت بخندن!
آقای "ق" که طرف حساب بود:
خانوم، دیگه نگما..ایشالا هفته دیگه زنگ
میزنم، منتظرما...تو دلمون گفتیم ایشالا!
اسممون واسه مشهد در اومده بود که با
دانشگاه بریم، به خاطر قولی که داده بودیم رفتیم انصراف دادیم...روز ، ماه
شد...ماه، فصل شد...فصل تابستون کلا تموم شد...کسی هم به روی مبارک نیاورد که
قولی، وعده ای داده بوده...دانشگاه ها شروع شد...تماس گرفته مردک میگه بیاین
دوباره کارآموزی اینجا، واسه فهرست نویسی نیرو نداریم...می خواستم پای تلفن با
گوشی بکوبم تو...حالا بماند...!!! باور می
کنید منو از پشت میز کارم در حین فهرست نویسی بلند می کرد دلتا فورس بازی میکرد...1
ساعت و نیم بیکار میشستم که آقا بازی کنن...بعد میگفت:
ببخشیدا خانم...دیشب تا اینجای بازی
رفتم یادم رفت سیوش کنم...دست نزنید بهشا...بذارید باشه...ساعت می شد 4 بعد از ظهر
می گفت:
ببخشید، من یه کار کوچولو دارم...یه
ساعت دیگه میام، اگه نیومدم خواستین برین درو قفل کنین...ساعت می شد 6 و خورده ای
که ما می خواستیم بریم...اومدیم درو قفل کنیم دیدیم صدای خرخر از اتاق بغلی میاد...بله!
آقا خواب تشریف داشتن...دیگه بیش از این طولانیش نکنم...خلاصه اینکه اینجا آدماش انسان رو رعایت نکردن !
شد کار آموزی 2، خوب بود...اینجا انسان
رو رعایت می کردن...مجدد پیشنهاد کار برای راه اندازی کتابخانه انجمن ریاضی...خیلی
خوشایند بود...ولی اینبار ساعات کلاس دانشگاه اجازه نداد...منظورم از بیان این
حرفا این بود که هر جایی که برم، هر آنچه که بر عهدم گذاشته بشه و ازم خواسته بشه
سعی می کنم به بهترین نحو انجام بدم...برگردیم کتابخونه دانشکده خودمون (ادبیات).
اینجا هم همین طور بود...واقعا سعی کردیم تو هر بخش هر آنچه که خواسته شده انجام
بدیم بدون کم و کاست...خوب بر طبق همون هم نمره گرفتیم.
رفتیم پیش آقای مدیریت:
خوب بفرمایید بشینید...نشستیم و شروع
کردن به سوال پرسیدن...چرا دروغ، دوسومشو بلد نبودم...بهمون گفتن شما نمره قبولی
نمی گیرید...من نمی تونم بهتون نمره بدم...باید 15 ساعت دیگه بیاد... این بر گردن
منه که شما یه چیزی یاد بگیرید و برید!!!
داغ کردم...فکر کنم حرارت بدنم شده بود
56...خیلی اعصابم بهم ریخت...نه از اینکه آقای مدیریت اینو گفته...اتفاقا خیلی لذت
بردم...تقریبا بعد از آقای "ز" اولین آدمی بود که نسبت به کارآموزی و
کارآموزان احساس مسئولیت داشت...بهش تو روی خودشم گفتم...چیزی که اذیتم میکرد، خودم
بودم، با خودم گفتم:
"حیف از آن عمر گرانی که هدر رفت
در این سه سال و نیم و من نفهمیدم"
شدم اقیانوسی به عمق 25 سانت...پیش هر
کی رفتم اعم از اساتید دانشگاه، مسئولین کارآموزی و آقای مدیریت هر کدومشون بر
مبنای تخصص و خط فکری که داشتن منو با یه سری مفاهیم آشنا کردن...یعنی از
هر مفهومی یه ذره فقط چشیدم و شدم اقیانوسی
به عمق هیچ متر...شدم پر از یه سری مفهوم نامفهوم!!!
از نمایشگاه کلی کتاب و پکیج آموزشی
خریدم بشینم واسه ارشد بخونم...ولی می بینم با این عمق کمی که دارم به درد
کارشناسی ارشد نمی خورم...امروز فقط این جمله رو با خودم مرور می کردم:
"فراموش نکن ای من...از دقت به
سرعت می رسی نه از سرعت به دقت"
چون پیش از این فقط می خواستم هر طور
شده امسال که 7 ترمه تموم میکنم یه ضرب برم ارشد که فکر کنم چون خدا دوستم داره
نمیخواد بی کیفیت و نپخته وارد میدون ارشد بشم!! واااااااااااای خدااااااای
من...بعضی از اساتید یادم میاد که مفت مفت وقت نازنینمو هدر دادن با حرفای
نامربوطشون...آخه تو جامعه ی ما تنها چیزی که ارزش نداره یکی وقت آدماس یکی جونشونه...ولی امروز به یه
نتیجه ای رسیدم... هیچکس مسئول نادانسته ها و
نداشته های من نیست، جز خودم...اینکه هیچکس
نمیاد بهت بگه بیا اینا رو یاد بگیر...اگه خودت رفتی پی اون که یاد می گیری... و
الا هر قدر هم بشینی کسی نمیاد بهت بگه بیا اینو یاد بگیر... نمی دونم...همیناس که
داره اذیتم می کنه...ولی فقط همین یه جملس که کمی آرومم می کنه:
"عشق الهی به بهترین نحو سرگرم کار
است و امور را هدایت می کند"
شاد باشین
M.H.M.S.CH