تبليغاتX
کارآموزان فعال امروز،کتابداران ماهر فردا

کارآموزان فعال امروز،کتابداران ماهر فردا

تولدش مبارک...

 

 طبق مدارک موجود، اولین پست این وبلاگ در تاریخ 26/ آبان/  1388گذاشته شده، یعنی دقیقا زمانی که من پا به عرصه این وبلاگ نگذاشته بودم ... بااین اوصاف از لحاظ سن وبلاگی که در نظر بگیرید وبلاگ سه ماه از من بزرگتره! خلاصه این پست توسط فردی به نام هیچکس که مدیر وبلاگ هستند ارسال شده ... البته این هیچکسه وبلاگ ما یه خورده اسمش با ماهیت وجودیش پارادوکس داره...!

تا الان که حدود یک سال از عمر قشنگ این وبلاگ می گذره، به جز هیچکس نویسندگان دیگری هم دستی در این وبلاگ داشته اند از جمله:

پژواکی از هیچ، دزد کتاب، سرکار علیه سه نقطه (...) : از دانشگاه پیام نور تهران

دوستان علامه، دوستان شهید بهشتی

و در آخر اعجوبه ای در اسم یعنی من، MHMSCH و م.د: از دانشگاه تربیت معلم تهران

البته پشت صحنه، دوستان دیگری هم دست داشتند که بصورت ضمنی و مستتر هدایتگر وبلاگ بودند.

زیاد طولانیش نکنم... یکسال با تمام خوبی ها، بدی ها، خنده ها، گریه ها، شادی ها، غم ها، دلخوری ها، همکاری ها و همه همه گذشت ... وبلاگ یک ساله شد ... تو این یک سال وبلاگ خیلی کارهای خوب کرد، خیلی ... خیلی گذاشت حرف بزنیم، بستری شد برای درد دلها، دل نوشته ها، تجربه ها، خاطره ها و...

با این که فضای کوچولویی داشت، ولی دوستی های بزرگی رو رقم زد ... دوستی هایی که امیدوارم محکم و مستدام باقی بمونه.

در آخر هم میگم که:

وبلاگ جان... دوسِت داریم، دوسِت داریم، دوسِت داریم

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:30  توسط M.H.M.S.CH  | 

شما جزو کدام دسته از کتابداران هستید؟

 

بزرگی را پرسیدند: کتابداری به چه ماند؟ گفت: کتابداری را شبیه‌ترین چیز مرگ است. تا به آن گرفتار نیایی ندانی که چیست و چون به آن گرفتار شدی، از چگونگی آن درمانی!

این نوشته یادداشتی از آقای حمید کشاورز است که در مجله الکترونیکی عطف منتشر شده است...

جالبه...از دست ندهید. ادامه مطلب را اینجا بخوانید.

شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:0  توسط M.H.M.S.CH  | 

موج جدیدی از طوفان (سونامی پیام نوری ها)

 

انجمن علمی کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه پیام نور تقدیم می کند

بمناسبت روز جهانی کتاب و کتابخوانی
تجلیل از بزرگ مرد عرصه ی کتاب و کتابداری جناب آقای دکتر حمید دلیلی
معرفی رشته ی کتابداری و اطلاع رسانی
و سخنرانی جناب آقای دکتر زین العابدینی
باحضور اساتید تخصصی رشته ی کتابداری و اطلاع رسانی
زمان 24/8/89 ساعت 15-17
مکان خیابان انقلاب اسلامی- میدان فردوسی- خیابان استادنجات اللهی- نبش خیابان سپند- دانشکده علوم انسانی مرکز پیام نور -طبقه هفتم- سالن شهید عضدی

با آرزوی موفقیت برای دوستان پیام نوری

مثل همیشه شادو پر توان و پر انرژی باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 13:21  توسط M.H.M.S.CH  | 

ترفند کتابخانه انگلیس

(به این میگن تفکر خلاق...)

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.


فصل باران فرا رسید، اگر کتاب ها به زودی منتقل نمی شد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید.

 رئیس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر رئیس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رئیس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است.

رئیس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مسئله را حل کنم.


روز بعد، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون:

همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 13:26  توسط M.H.M.S.CH  | 

مروری بر آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

 

                        اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی                        
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 11:46  توسط M.H.M.S.CH  | 

خبر آمد وبلاگی در راه است...

 

سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همگیتون خوبه خوب باشه...خدا بخواد داریم دستی به سر و گوش وبلاگ می کشیم تاایشالا دیگه تازه بمونه...یا همون آپدیت

واقعیت قصد داریم مطالب قبلی که توسط دوستان پست شده بصورت آرشیو موضوعی یا به نام خود نویسنده وبلاگ بصورت یک لیست در بیاریم...خوشحال میشیم اگه دوستان دیگر هم مجدد همکاری کنند ...شایان ذکر هست که خدمت دوستان عرض کنم این طرح وقالبی که مشاهده می فرمایید طرح نهایی نیست...بناست انشالله به بهترین نحوی که می توانیم طرح وبلاگ رو تا تاریخی که مدنظرمون هست (دیگه لو میدم...تولد وبلاگ) نهایی کنیم و از اون پس هم مجدد مثل همون قدیم ندیما با هم باشیم...و به نوعی تبادل اطلاعات کنیم.

 

خوشحال میشیم اگر نظری یا پیشنهادی درمورد بهتر شدن وبلاگ دارید بفرمایید

منتظرتون هستیم

شادباشین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 14:32  توسط M.H.M.S.CH  | 

آزمون جامع رایگان پردازش 1389

 

سلام به همه

دوستاني كه عزمي راسخ براي ورود به مقطع ارشد دارند اين موقعيت تعيين سطح را از دست ندهند...

به يك بار آزمون و محك زدن خود مي ارزه :)

پي نوشت: قصد تبليغ ندارم...بيشتر مقصودم ثبت نام آزمون جامع شماره يك هست كه بصورت رايگان برگزار خواهد شد. بنظرم موقعيت خوبي است براي محك زدن خودتون!


ثبت نام درآن خیلی راحته و زمان برگزاری آزمون 21 آبان است .آدرسش هم اینه :

http://www.pardazeshpub.com/azmoon0.asp
مهلت ثبت نام تا پایان مهر ماه سال جاری
زمان برگزاری آزمون ها
آزمون جامع شماره 1 در تاریخ 21 آبان 1389 رایگان
آزمون جامع شماره 2 در تاریخ 12 آذر 1389به مبلغ 25000 تومان
آزمون جامع شماره 3 در تاریخ 3 دی 1389به مبلغ 25000 تومان
آزمون جامع شماره 4 در تاریخ 24 دی 1389به مبلغ 25000 تومان
آزمون جامع شماره 5 در تاریخ 15 بهمن 1389 به مبلغ 25000 تومان
در صورت ثبت نام در کلیه آزمون ها از 20 درصد تخفیف برخوردار می شوید.
برای ثبت نام در آزمون شما به کد ملی و کد پستی 10 رقمی و عکس خود نیاز خواهید داشت

با آرزوي موفقيت براي همه شما

شاد باشين

M.H.M.S.CH

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 16:38  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

یک اتفاق جالب...

 

درود بر همه كتابداران

من خوشحالم... من خيلي خيلي خوشحالم... اما چرا؟؟؟؟؟؟

چون امروز در جايگاه يك مشاور، باعث ورود يكي از اقوام در اين رشته شدم...

به ياد دارم مهر ماه سال 1386 زمانيكه وارد اين رشته شدم، همه، حتي برادرم  از من خواستند تا وارد اين رشته نشوم... چرا؟؟ چون نامش كتابداري است و من كه آگاهانه اين رشته را انتخاب كرده بودم با عشق و علاقه اي وصف ناپذير در كمال احترام براي عقايد دوستان، اين رشته را برگزيده و وارد آن شدم و الان هم در كمال رضايت از اين انتخاب به راه خودم ادامه مي دهم... اما اصل ماجرا!!!!

3 سال پيش، يعني دقيقا سال اولي كه وارد اين رشته شدم يكي از اقواممان برادر زاده اي داشت كه هم سن من بود و اون در رشته اي ديگر قبول شده بود... يادمه زمانيكه اومده بودن منزل ما از من پرسيد:

   خوب... بسلامتي چي قبول شدي؟ كجا؟؟

  گفتم: "كتابداري و اطلاع رساني، دانشگاه تربيت معلم تهران"... در ادامه پرسيدم: "راستي هاجر جون (همون برادرزادشون) چي قبول شده؟"

  گفت: "نه ه ه ه ...!!! هاجر از اينا قبول نشده...مهندسي كشاورزي، دانشگاه شاهد، تهران قبول شده... آره مهندسيــــــــه!! (تصور چهره ايشون رو هم ميذارم پاي قوه تخيل خودتون :)!!)... حالا واقعا ميخواي بري؟؟؟"

   از شما چه پنهون يه كم دلم شكست و كمي گوشه ي قلبم ترك برداشت و اون يكي گوشه اش هم لب پَر شد!!! ولي بازم مثل هميشه در كمال اعتماد بنفس گفتم: "حتما مي رم...چون آگاهانه انتخابش كردم"

خلاصه... زياده گويي نكنم... تا اينكه

ديروز زنگ زدن، حال و احوال و دوباره همون سوالات كه بسلامتي كِي درست تموم ميشه؟ چي ميخوندي اصلا؟؟؟

وقتي مجدد ياد آوري كردم كه كتابداري مي خونم ... گفت :

-          اي بابااااا.... آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم...

-         من كه اصلا نمي فهميدم چي داره ميگه و چشام از تعجب شده بود اندازه نعلبكي گفتم چطور؟

-         گفت:" آره ... الهه (ايشون خواهرزادشون هستن!!!) كتابداري پيام نور، قصران (نزديك اوشان فشم) قبول شده!!!! حالا به نظرت بره يا نه؟ خوبه؟ "

خيلي خيلي خوشحال شدم وقتي اين خبر رو شنيدم و منم كه استاد در ترغيب افراد براي ورود به اين رشته، توصيه هاي اوليه رو براش گفتم و تاكيد كردم كه اصلا از دستش نده!!!

زمانيكه كه تلفن رو قطع كردم فقط با خودم مي گفتم ... "خداجون خيلي دوست دارم... چقدر براي بعضيا قشنگ، بسته هاي پاپيون زده و وكيوم شده حواله مي كني كه شايد طرف ندونه اصلا اين بسته رو بابت چه قضيه اي گرفته... ولي ازت ممنونم كه اين لطف رو به من داشتي بتونم به يكي، هرچند خيلي كوچيك كمك كنم..."

 

اين جمله هم اشانتيون از من براي همه شما دوستان:

"زمان همه چيز را حل مي كند...به زمان فرصت دهيد"

 

شاد باشين...

M.H.M.S.CH

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:59  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

شمارش معكوس

 

سلام به همه دوستان

اميدوارم حال همگيتون خوبِ خوبِ خوب باشه ... تصميم گرفتيم يه سرو سامون حسابي به وبلاگ بديم و ديگه نذاريم تنها بمونه... آخه اينم گناهيه... حالا ما نه!!! ولي اين بچه هم دل داره، دلش براي ما تنگيده ميشه!

از اونجايي كه بنده استاد حركات انتحاري هستم :) در پي يك حركت انتحاري و یک جستجوي چريكي به نتيجه اي رسيدم كه بناست نمود حاصل از اين نتيجه رو در موعد مقرر نمايان كنم.

كارآموزان فعال امروز، كتابداران ماهر فردا ... شمارش معكوس آغاز شد

تنها 42 روز ديگر تا اين واقعه ي عظيم باقيست ... منتظر خبرهاي بعدي باشيد

(البته فكر كنم لو دادم ... ولي مَشغُله زمبه اس (مشغول الذمه) هر كي زودتر از موعد بگه، حلالش نمي كنم هر كي منو رسوا كنه، الهي دچار حركت انتحاري بشه هر كي كه عليه حركت انتحاري من، انتحاري بزنه... )

 

شاد باشين...

M.H.M.S.CH

شمارش معكوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 1:15  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 


کتابت را جا بگذار
جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو
به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار
نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا
خوانندگان
احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه
قرار دهید تا
دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این
حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این
رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش
پاز 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین
کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به
مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر
درآورده است.
در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی
شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد.
برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود
نگنجیدم. در
صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها
کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد
بخوانید و
گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید
شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش
کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در
ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند.
طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و
خواننده دوم در
شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا
علاقمندان بتوانند
با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری
به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و
500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف
گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به
بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب
نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل
از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:32  توسط هیچکس  | 

گاهي، يادي، نگاهي

 

           

                                 

           

                                

 

سلام به همه دوستان

اميدوارم كه حال همگيتون خوبه خوبه خوب باشه...مثل من! ميدونين اينجاها كجاس؟؟؟؟ اي بابااااااااااااااا...به همين زودي يادتون رفت؟؟؟ خوب بهتون حق ميدم دو تا از اون جاهارو ندونين كجاس...خوب اون موقع، زمان شما اينجور جاها كه نبود...پيش امير مكتبتتون بودين...نه مثل ما پيش آقاي مديريت...اون عكس اوليه كه معرف حضور همتون هست...ديگه معرفي نميخواد، يه مكانه پر از خاطره هاي جورواجور و گاهي شيرين و بازم گاهي شيرين ...دوميه هم بيرون از همون مكان پرخاطره است كه داشتن كتابارو جمع مي كردن...چايي ها هم مال روز اوليه كه تو بخش چاپ سنگي پيش خانم "ر"  بوديم...خداييش خيلي مي چسبيد...يادم نميره، يه بار چاييش خيلي مزه داد، بنده خدا خانم "ر"  تعارف زد...بازم خواستين هستا...منم گفتم ميخوام...الهي....بنده خدا خيلي خانم خوبيه...دوباره چايي درست كرد...يادش بخير..."خدايش حفظ نمايد او را"...اون يكي هم عكس راهروييه كه جناب مديريت  سمت راستش تشريف دارن...واقعيت تو اين مدت خيلي شلوغ بودم نتونستم به وبلاگ سر بزنم...به قول امير مكتبتتون، كه نمي دونم اسمشو درست ميگم يا نه و قسمت نشد پيشش باشيم نصفه كاره هلمون دادن بيرون، وبلاگمون خيلي قديمي شده هااا...ولي الان اومدم پيشنهادي رو كه داشتم مطرح كنم...واقعيت يه مدته ذهنم مشغول اينه كه شايد خيلي از ماهايي كه هي واسه هم كامنت ميذاريم همديگرو تو همايشاي انجمن يا جاهاي ديگه اي كه كتابدارا جمع ميشن يا حتي تو تعاريف زباني دوستامون از دوستاشون،  ببينيم و اسمارو بشنويم ولي همديگرو نشناسيم...مقصودم اين بود كه يه بيوگرافي كوچولو از هم بدونيم...بنظرم بد نمياد...چون شايد اينجوري اگر همو ببينيم يا اسم همديگرو بشنويم همديگرو بشناسيم...اين در حد يه پيشنهاد بود حالا هركي دوست داره موافقت خودشو اعلام دارد تا ما استارتشو بزنيم.

 

منتظرم...شاد باشيد

M.H.M.S.CH

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 22:34  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

سلام به همه دوستان

انشاالله كه خوب هستيد و امتحانات رو هم با موفقيت به پايان رسونديد. سه پست جالب در مورد انواع كاغذ، انواع قطع كتاب و فهرست نويسي نسخ خطي براتون گذاشتم كه به نظر مياد دونستنشون حتي به يك بار خوندن، خالي از لطف نباشه...انشاالله اگر بتونم اطلاعات تكميلي در اين مورد رو پيدا كنم حتما در اختيارتون خواهم گذاشت.

شاد باشيد و برقرار

M.H.M.S.CH

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:42  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

انواع کاغذ

انواع كاغذ

1.      آهاري

2.      ابري (نوعي كاغذ تزييني براي ورود يا درون جلد كه در دوره تيموري به بعد در ايران رايج گرديد.)

3.      ابريشمي

4.      پوست دل آهو

5.      بغدادي

6.       حنايي

7.      خراساني

8.      مقتايي

9.      دولت آبادي

10.  تركي

11.  ترمه

12.  عادل شاهي

13.  سمرقندي (نخستين نمونه كاغذ ايراني)

14.  هندي

15.  خان بالغ (جنس كاغذ بسياري از كتب و اوراق نفيس خطي)

16.  بخارايي

17.  اصفهاني

18.  كشميري

19.  مصري

20.  فرنگي جديد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:36  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

انواع قطع کتاب

انواع قطع كتاب

1.      بازوبندي: 2 در 3

2.      بغلي: 4 در 6

3.      جانمازي: 8 در 12

4.      نيم ربعي (يك هشتم): 10 در 18

5.      ربعي (يك چهارم): 12 در 19

6.       وزيري كوچك: 13 در20

7.      وزيري: 16 در 23/5

8.      وزيري بزرگ: 20 در 26

9.      رقعي: 14/5 در 21/5

10.  خشتي: 17 در 21

11.  سلطاني: 30 در 50

12.  رحلي كوچك: 16 در 27

13.  رحلي: 17 در 30

14.  پالتويي: 5/13 در 17

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:35  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

فهرستنویسی نسخ خطی

فهرست نويسي نسخ خطي

نسخ خطي شامل اين موارد مي باشد:

نسخه خطي، چاپ سنگي، ميكروفيلم، نسخه هاي عكسي، اسناد و مدارك تاريخي

اما تفاوت فهرست نويسي نسخ خطي با كتب معمولي در اين است كه در فهرست نويسي كتب ما دو بخش فهرست نويسي توصيفي و فهرست نويسي تحليلي داريم. اما در نسخ خطي فهرست نويسي ما به دوبخش كتابشناسي و نسخه شناسي تقسيم مي شود.

كتابشناسي به تحليل محتواي كتاب، شناسايي مولف، ابواب و فصول كتاب، احيانا چاپ و مراحل تحقيق كتاب اشاره دارد.

نسخه شناسي به فيزيك كتاب، كاغذ، خط، تزئينات به كار رفته در كتاب، كاتب كتاب (خطاط)، مكان و زماني كه كتاب نوشته شده، اطلاعات موجود در حاشيه (تفاوت خط متن و حاشيه)، مهرهاي بكار رفته در كتاب، امضا و يادداشت هاي مختلف اشاره دارد.

 

كاربرگه فهرست نويسي كتاب هاي چاپ سنگي

الف: كتابشناسي

1.      شماره نسخه:             

2.      نوع نسخه:                

3.      شماره بازيابي:     

4.       شماره ركورد:

5.      پديد آور:                           

6.       دوره زندگي:              

7.      تكرار نام پديد آور

8.      عنوان و عنوان فرعي:                                

9.      عنوان قردادي:

10.  زبان‌: (فارسي، عربي، اردو، تركي)                   

11.   تاريخ تاليف:

12.   تاليف براي:                                           

13.   توضيحات كتابشناسي: شامل (ابواب و فصول، ملحقات، توضيح درباره نويسنده ...)

14.   آغاز:                                                   

15.   انجام:

16.   موضوع: (موضوعات چاپي)

17.   شناسه هاي افزوده:                                  

18.   چاپ هاي ديگر:

19.   منابع:

ب: نسخه شناسي

1.      محل نشر:                 

2.      مطبعه، كارخانه، چاپخانه:                  

3.      ناشر:

4.      تاريخ نشر:

5.      بهاء:              

6.       تيراژ:                                

7.      صفحه شمار:

8.      تعداد جلد:

9.      قطع و اندازه:             

10.  ويژگي هاي جلد:

11.  كاتب:

12.  تاريخ كتابت:

13.  محل كتابت:

14.  انجامه كتابت:

15.  زبان انجامه:

16.  خط متن:

17.  خط حاشيه:

18.  درجه خط (متن):

19.  درجه خط (حاشيه):

20.  تعداد سطر:

21.  اندازه سطر:

22.  نوع كاغذ:

23.  رنگ كاغذ:

24.  يادداشت وقف:

25.  يادداشت تملك:

26.  يادداشت هاي افزوده:

27.  مهرها: (شامل: سجع مهر، شكل مهر، شرح مهر)

28.  تزئينات نسخه:

1-28- ترنج:                             2-28- سرترنج:                     3-28- لچكي:

4-28- سرلوح:                           5-28- شمه:                        6-28- ظهريه:

7-28- جدول:                           8-28- كمند:                       9-28- ترقيمه:

10-28- تذهيب:                        11-28- تصوير:                     12-28- نقشه:

13-28- جدول داخل متن:            14-28- نمودار:                              15-28- كتيبه:                                 

29- حواشي:

30- وضعيت اسيب ديدگي:

31- وضعيت مرمت:

32- ارجاعات: (عنوان. اسامي)

 

          فهرست نويس:                                                   تاريخ:

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:26  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

حیف از آن عمر گرانی که هدر رفت

سلام بر همه دوستان عزیز

 

آخه شما بگین من:

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من

 

دوستان احیانا با پدیده هایی چون  کمبود وقت، خرسندی پی در پی ، شانس و این مقولات خدای نکرده آشنایی دارن؟؟؟

ما مدتی است که با این پدیده های زیبا آشنا شدیم…اگه بخواین براتون دوره های آموزشیشو خودم تقبل می کنم بذارم …تازه با کیک و ساندیس و صد در صد تضمینی…باااور کن!

 

هیچی دیگه... اگه می بینین نیستیم باور کنید ترافیک کاری داریم اونم از نوع اتوبان کاری...خداییش دوستان من: دزد کتاب، پژواکی از هیچکس و همه و همه که پیش از ما دانشکده بودین...خوشا همان روزهایی که گذرانیدید و رفتید و نیستید احوال زار ما را نظاره گر باشید!!!

ما که به سبب ماهیتمون دوران آش خوری نداریم اما شبیهشو داریم میگذرونیم...البته اینی که ما داریم میگذرونیم یه کم یواش شده ی اون دورانه!!!

از اینجا به بعد رو اگر حوصله کردین بخونین. جدی میگم، چون خیلی طولانیه، اگه هم تونستید بهم کمک کنید...شدید نیازم!

تو این پست میخوام درددل کنم...دارم میترکم...مغزم شده اندازه هندونه...امروز از شدت سردرد سرکلاس هیچی نفهمیدم. روز روزش چی بودم که الانم شده شب تارش...آدم بدبین و منفی بافی نیستم، ولی چیزایی که تو همین 3 سال و نیم تجربه کردم خیلی روی دیدم تاثیر گذاشته...خیلی!

امروز 90 ساعتمون تموم شد...خوشحال و شاد و خندان، ورق به دست، در به در این اتاق و اون اتاق که نمره های پیشنهادی کارمندان رو در مورد خودمون بگیریم و در نهایت تقدیم آقای مدیریت کنیم که نمره نهایی رو بگیریم!!! همه بهمون 20 دادن... میگین چرا؟ لطف کردن آیا؟ بله...دوستان هم لطف کردن، هم به نظرم اگر اشتباه نکنم چیزی که بود رو ارزیابی کرده و طبق همون بهمون نمره دادن...کلا آدم از زیر کار دررویی اصلا نیستم...اگر ببینم کارمو که با جون و دل انجام دادم،  براش ارزش قائلن باور کنید بهتر هم انجام میدم...به نوعی شاید بتونم بگم آدم مسئولیت پذیری هستم...اینجا اصلا بحث تعریف از خود نیست...بحث یه سری واقعیته...تو این مدت هم، در کارآموزی هر قسمت که رفتم هر چیزی که آموزش دیدم و ودر مقابل  ازمون خواستن، سعی کردم جز بهترینها باشم...خدارو شکر هم بودم و به خاطر همینم همیشه نمره کامل می گرفتم...چون چیزی که ازم خواسته شده بود رو به بهترین نحو انجام می دادم...یادمه کارآموزی 1 در   کتابخونه مجلس فقط من و دوستم "م.د" نمره کامل گرفتیم، اونم از بین حدود 16، 17 تا کارآموز!!!

تو مجلس پیچیده بود که خانم "چ" و "د" کارآموزای ترم اولن...ولی کتابخونه میخواد بگیردشون...خیلی خوب کار میکنن...شاید بگید بنده خدا داره از آرزوهاش حرف می زنه، ولی عین واقعیته...همه می شناختنمون...کتابدار مرجعش هم سن خودم بود که اونم از دوران کارآموزیش دیگه موندگار شده بود...همش بهمون می گفت خیلی خوبین...همه راضین...ایشالا بیاین پیش هم باشیم منم تنها نباشم... لا اقل انقدر براشون از بین اون جمع 17 نفره قابل اعتماد بودیم که کلید کتابخونه دستمون بود ...من صبح ها زودتر از مسئولش با دوستم تو کتابخونه بودم. یادمه حدود 20 ساعت هم اضافه بر سازمان رفتم.بنده خدا دوستم کله سحر، از شهریار میومد که 8 کتابخونه باشیم...منظورم اینه که جونن دلن کار می کردیم، و واقعا هم لذت می بردیم...پیشنهاد کار عملی شد و بنا شد هفته اول تیر ماه بریم سر کار. ولی امان...امان از آدم هایی که صداقتت رو به پای حماقتت می نویسنو تو دلشون شاید بهت بخندن!

آقای "ق" که طرف حساب بود:

خانوم، دیگه نگما..ایشالا هفته دیگه زنگ میزنم، منتظرما...تو  دلمون گفتیم ایشالا!

 

اسممون واسه مشهد در اومده بود که با دانشگاه بریم، به خاطر قولی که داده بودیم رفتیم انصراف دادیم...روز ، ماه شد...ماه، فصل شد...فصل تابستون کلا تموم شد...کسی هم به روی مبارک نیاورد که قولی، وعده ای داده بوده...دانشگاه ها شروع شد...تماس گرفته مردک میگه بیاین دوباره کارآموزی اینجا، واسه فهرست نویسی نیرو نداریم...می خواستم پای تلفن با گوشی بکوبم  تو...حالا بماند...!!! باور می کنید منو از پشت میز کارم در حین فهرست نویسی بلند می کرد دلتا فورس بازی میکرد...1 ساعت و نیم بیکار میشستم که آقا بازی کنن...بعد میگفت:

ببخشیدا خانم...دیشب تا اینجای بازی رفتم یادم رفت سیوش کنم...دست نزنید بهشا...بذارید باشه...ساعت می شد 4 بعد از ظهر می گفت:

ببخشید، من یه کار کوچولو دارم...یه ساعت دیگه میام، اگه نیومدم خواستین برین درو قفل کنین...ساعت می شد 6 و خورده ای که ما می خواستیم بریم...اومدیم درو قفل کنیم دیدیم صدای خرخر از اتاق بغلی میاد...بله! آقا خواب تشریف داشتن...دیگه بیش از این طولانیش نکنم...خلاصه اینکه اینجا آدماش انسان رو رعایت نکردن !

شد کار آموزی 2، خوب بود...اینجا انسان رو رعایت می کردن...مجدد پیشنهاد کار برای راه اندازی کتابخانه انجمن ریاضی...خیلی خوشایند بود...ولی اینبار ساعات کلاس دانشگاه اجازه نداد...منظورم از بیان این حرفا این بود که هر جایی که برم، هر آنچه که بر عهدم گذاشته بشه و ازم خواسته بشه سعی می کنم به بهترین نحو انجام بدم...برگردیم کتابخونه دانشکده خودمون (ادبیات). اینجا هم همین طور بود...واقعا سعی کردیم تو هر بخش هر آنچه که خواسته شده انجام بدیم بدون کم و کاست...خوب بر طبق همون هم نمره گرفتیم.

رفتیم پیش آقای مدیریت:

خوب بفرمایید بشینید...نشستیم و شروع کردن به سوال پرسیدن...چرا دروغ، دوسومشو بلد نبودم...بهمون گفتن شما نمره قبولی نمی گیرید...من نمی تونم بهتون نمره بدم...باید 15 ساعت دیگه بیاد... این بر گردن منه که شما یه چیزی یاد بگیرید و برید!!!

داغ کردم...فکر کنم حرارت بدنم شده بود 56...خیلی اعصابم بهم ریخت...نه از اینکه آقای مدیریت اینو گفته...اتفاقا خیلی لذت بردم...تقریبا بعد از آقای "ز" اولین آدمی بود که نسبت به کارآموزی و کارآموزان احساس مسئولیت داشت...بهش تو روی خودشم گفتم...چیزی که اذیتم میکرد، خودم بودم، با خودم گفتم:

 

"حیف از آن عمر گرانی که هدر رفت در این سه سال و نیم و من نفهمیدم"

 

شدم اقیانوسی به عمق 25 سانت...پیش هر کی رفتم اعم از اساتید دانشگاه، مسئولین کارآموزی و آقای مدیریت هر کدومشون بر مبنای تخصص و خط فکری که داشتن منو با یه سری مفاهیم آشنا کردن...یعنی از هر مفهومی یه ذره فقط چشیدم  و شدم اقیانوسی به عمق هیچ متر...شدم پر از یه سری مفهوم نامفهوم!!!

 

از نمایشگاه کلی کتاب و پکیج آموزشی خریدم بشینم واسه ارشد بخونم...ولی می بینم با این عمق کمی که دارم به درد کارشناسی ارشد نمی خورم...امروز فقط این جمله رو با خودم مرور می کردم:

"فراموش نکن ای من...از دقت به سرعت می رسی نه از سرعت به دقت"

 

چون پیش از این فقط می خواستم هر طور شده امسال که 7 ترمه تموم میکنم یه ضرب برم ارشد که فکر کنم چون خدا دوستم داره نمیخواد بی کیفیت و نپخته وارد میدون ارشد بشم!! واااااااااااای خدااااااای من...بعضی از اساتید یادم میاد که مفت مفت وقت نازنینمو هدر دادن با حرفای نامربوطشون...آخه تو جامعه ی ما تنها چیزی که ارزش نداره یکی وقت آدماس یکی جونشونه...ولی امروز به یه نتیجه ای رسیدم... هیچکس مسئول نادانسته ها و نداشته های من نیست، جز خودم...اینکه هیچکس نمیاد بهت بگه بیا اینا رو یاد بگیر...اگه خودت رفتی پی اون که یاد می گیری... و الا هر قدر هم بشینی کسی نمیاد بهت بگه بیا اینو یاد بگیر... نمی دونم...همیناس که داره اذیتم می کنه...ولی فقط همین یه جملس که کمی آرومم می کنه:

 

"عشق الهی به بهترین نحو سرگرم کار است و امور را هدایت می کند"

 

شاد باشین

 

  M.H.M.S.CH

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:10  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

ماجرای مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
-
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
-
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

-
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
-
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی
کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست
.
او همیشه باید تو را در مسیر
ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


M.H.M.S.CH

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:12  توسط دانشگاه تربیت معلم تهران  | 

گاهی گمان نمیکنی و می شود / گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست / گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست /گاهی تمام شهر گدای تو میشود...

کاوه ودوست خوبم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:50  توسط دانشگاه پیام نور  | 

شعرواره

                                     

چند روزی به شاگردی استاد شدیم

چند روزی ز استادی خود شاد شدیم

                                      رفتــــــــــــــــیم پی کار ولی کار نبــود

                                      دزد کُتُـــــــــــــبُ خانه بر باد شدیـــــم

دزد محترم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 9:44  توسط دانشگاه پیام نور  | 

مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی مدیر شرکت از مهندس تازه کار پرسید:((برای شروع کار حقوق مورد انتظار شما چقدر است؟))

مهندس گفت:((حدود ۷۵ هزار دلار در سال. بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.))

مدیر گفت:((نظرشما درباره ۵هفته تعطیلی،۱۴روز تعطیلی با حقوق،بیمه کامل درمانی وحقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟))

مهندس جوان ازجا پرید و با تعجب گفت:((شوخی می کنید؟))

مدیر پاسخ داد:((بله،امااول تو شروع کردی!))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:58  توسط دانشگاه شهید بهشتی  |